پولیور خاکستری
طبق عادت هر روز تکه نانی را که برداشته بود، روی لبه ی پنجره خرد کرد . خیره به خرده های ریز شده تکه
،ی اضافی را توی دهانش گذاشت . مزه ی ساده ای داشت. از اینکه فکر کرده بود قطعه ی بلعیده شده اضافه است
احساس عجیبی می کرد. مثل یک سر گیجه ی تند و ساده.هنوز جمله ای که قبل از روشن شدن هوا خوانده بود
توی ذهن اش تکرار می شد : در عمق هر زيبايی چیزی غیر انسانی وجود داره. انسان؟
مدت زیادی بود که هر چیز بی نهایت خوب یا بی نهایت بد، که با کلمه ی انسان همراه می شد را می شنید، اما به
ریشه این ملا کها پی نمی برد. کلمه هایی که انسان بودن را سخت کرده بود. جملاتی که برای حملشون، جیبهای
بلوز ، شلوار ٬ و حتی کيفت هم کم بود و دست آخر مجبور می شدی کلمه هایی را که تبار انسان بودنت را یدک
می کشند ، روی شانه ها ،لا به لای موها ، توی دهان و حتی میان گوش ها یت جا کنی. تازه آن موقع می توانی
وزن بودن و تشخصت را حفظ کنی.البته این سنگینی هم بستگی به اين دارد که چقدر کلمه همراهت هست. هرچه
.بیشتر باشد مسلما پا ها یت روی زمین با تعادل بیشتری قدم بر می دارد و تلو تلو نخواهی خورد
حالت تهوع عجیبی داشت. به یاد آوردن دوباره این کلمات هم بدترش می کرد. با اینکه چیزی نخورده بودحس می
.کرد یک مار بزرگ و زرد رنگ توی وجودش سر می خورد
ظهر شده بود و مرد هنوز روبروی سفیدی مات و سرد برف نشسته بود. صدای زنگ تلفن ضربان قلبش را تند
کرد. مثل روزهای بدی که دلش می خواست از همه چیز فرار کند. اما امروز چه؟ امروز که روز بدی نبود. فقط
تلخ شده بود. این هم که این روزها توی هر بساطی پیدا می شد. پس نباید چیز زیاد مهمی باشد
با پاهای یخ کرده اش شروع به گشتن زیر صندلی کرد و عاقبت بدون پیدا کردن دمپایی ها رفت طرف تلفن
خودش بود. مثل همیشه مهربان و گرم
زن : سلام چطوری؟
مطب نرفتی ؟ پس مریضا چی می شن -
نگرانم کردی. چی شده ؟ -
تو همیشه نگرانی. چیزی نیست. همه چی مثل همیشه اس -
مثل هر روز ؟ -
تو کجائی ؟ -
آتلیه -
بهت زنگ می زنم -
نه نزن. بعد از ظهر می بینمت -
میای اینجا ؟ -
نه کجایی....مگه توی کافه قرار نداشتیم ؟ -
امروز؟ -
چی شده حالت خوب نیس ؟ می خوای -
چرا مثل هر روزم. یعنی همه چی مثل هر روزه -
پس می بینمت -
باشه -
به خودش که مسلط شد. فقط صدای بوق آزاد بود و بس
بی رمق گوشی را گذاشت. بزاق سردی توی دهانش جمع شده بود و تمام تنش مور مور می شد
دستی به موهاش برد و چشمهایش را بست
دوباره به سراغش آمده بود. اما اینبار خیلی قوی تر شده بود. دیگر او بود که تعیین می کرد. او بود که نگاه خیره
اش را به سفیدی شیشه دوخته بود و معده اش را می سوزاند
خاکستر سیگار همه جا پخش شده بود و سوز برف کتاب ها را ورق می زد. ضعف شدیدی تمام وجودش را گرفته
بود. نگاهی به ساعت انداخت. هنوز چهار ساعت مانده بود. هنوز چهار ساعت به سکوت. چها ر ساعت به دالا ن
های خالی.صندلی گهواره ای آرام آرام بالا و پایین می رفت و مرد به چهل و پنج فکر می کرد و مانند درختان
کنار اتوبان احساس گنگی داشت، به کتاب هایی که هر ماه بیشتر می شد و سکوتی که طولانی تر پنجه در خلوتش
می انداخت. و خراشهایی که خونهایی آبی داشتند
اتاق نیمه روشن بود و فنجانها ی نیم خورده ی روزهای پیشین به حفره های عمیق و سیاهی تبدیل می شدند که تمام
میز را به درون می کشند. خش خش نرمی از تازه واردی کوچک خبر می داد و شاخکهای نازکش بر بی چیزی
.مرد لعنت می گفت
وارد کافه شد و بدون این که حرفی بزند به گوشه ی دنج و همیشگی نگاه کرد. به همان صندلی های لهستانی و
میزی که شاهد صبور و صمیمی دلتنگی هایشا ن بود. آخرین نخ سیگارش را روشن کرد و پشت به صندلی داد
خیره به سفیدی دودی که با رنگ میز مخلوط می شد، خاطراتی را ورق می زد که پشت همین میز، کنار همین
پنجره شکل گرفتند. علاقه ی عظیمی که عشق می گفتند و نیازی که فقط شوق بود و شور. و خنده هایی که با طنین
زند گی همراه بود، لحظه هایی که بی خیال از دست رفته بود و روزهایی که دیگر مثل آن روزها نبود
خاکستر بلند سیگار روی میز افتاد و نگاه مرد را به خودش دوخت. دستی بر شانه ی مرد حلقه زد. تسلیتی گفت و
تمام دلتنگی اش را در آغوش کشید |