پرده ی آخر
در را با پاهای گلی اش باز کرد . پالتوی آب چکان اش را انداخت سر میخ و چهار زانو شیرجه
.زد طرف تل کتاب ها
.آن شب نخستین شب پاییز بود و باران تندی گرفته بود
.یعقوب چهار زانو سر جانمازش نشسته بود و تسبیح می گرداند و ذکر می گفت
.علی با قوری و چند تا استکان شسته آمد توی اتاق
ای بابا تو که باز با کفش پریدی تو ، غذا خوردن و خوابیدنمون هیچی ، حداقل فکر نماز خوندن-
. این پیرمرد رو بکن پسر
رو کرد طرف علی و گفت : باز گیر دادی ؟
.با عجله و نفس نفس زنان در حالی که آب از سر و صورت اش می چکید کتاب ها را می گشت
کجاست پس ؟ -
.یعقوب دستی به ریش سفید و پنبه ای اش کشید و نگاهی به پسرش انداخت
.علی مشغول چای ریختن بود . می خوری ؟ بیا چایی بخور کمی گرم شی
نه نمی خورم ، باید برم ، این کتابا رو جابجا کردین ؟ چیزی به کسی دادین ؟-
. ما کاری با کتابای تو نداریم -
یعقوب قند را زد توی استکان چای و به دهان اش گذاشت . حرارت چای میان سرمای زودهنگام
.اتاق نگرانی غریبی را به دل اش دوانده بود
.آخرین جرعه ی چای را هورت کشید و شکر کرد و شروع کرد به بافتن چارق
علی مشغول جا انداختن فتیله ی علاالدین بود . کمی دست دست کرد و بدون این که دست از
!کارش بکشد گفت : کارت کی تموم می شه ؟ هوا که تاریک شده
.سراسیمه و آشفته می گشت و کتاب ها را تا وسط اتاق پهن کرده بود
چی ؟ -
. گفتم کار تو زود تموم کن بیا بریم نفت بگیریم -
. خودت برو بگیر ، مگه نمی بینی کار دارم -
چه خبرته ؟ چرا همه چیز رو بهم ریختی ؟ دنبال چه کتابی می گردی ؟-
نگهش داشتم . گفتم وایسا میرم برات میآرم. پریروز از ساختمون گرفتمش . باید اینجا باشه! چرا -
.نیست
. خب برو بگو فردا بیاد . با این وضعیت گشتن اگه اینجا هم باشه ، پیداش نمی کنی -
همین جا گذاشتمش ، پا که نداره در بره، آخه مشتری ثابتمه ، کلی بالاش پول می ده ، خیلی وقته -
.سفارش داده
. ایناهاش . افتاده لای این عوضی -
.پرید طرف در ، پالتوی نمدارش را پوشیده نپوشیده رفت بیرون
علی رو کرد به یعقوب و گفت : دیروز مدیر می گفت ، سهمیه ی نفت مدرسه ، بیت الماله . نباید
.جز برای درس خوندن و وقت کلاس مصرف بشه
.یعقوب با پشت دست اش نم چشمان اش را گرفت و نگاهی غمناک به علی کرد
خب یعنی چی حالا ؟ -
چه می دونم . تا دید من دارم برای معلما چای میآرم شروع کرد گفتن . لابد منظورش یه -
،جورایی فهموندن به من بوده تا فکری برای خودمون بکنیم . ظهری یه سری زدم به زیرزمین
.درش قفل بود . فکر کردم قفل کرده ن بچه ها نرن توش بلایی سرشون بیاد
با دستمال روی چراغ و دور مخزن نفت را پاک کرد و گفت : تموم شد . مثل روز اولش ، انگار
.نه انگار که کهنه است . ببین عمو ، نگاش کن چه نونوارش کردم
.یعقوب شیشه ی عینک اش را ها کرد و مالید به پیراهن اش
از ظهر تا حالا رفتی سر بزنی ببینی درش رو باز کردن یا نه ؟ آخه کی تا حالا در زیرزمین رو -
.قفل می کردن
. آره عمو ، دم غروب هم تا دیدم هوا سوز گرفته رفتم سراغش ، اما باز قفل بود -
الله اکبر ، این آقای مدیر چش شده ، چرا یهو امسال این طوری می کنه . حلال و حرومو بیت -
!المال یادش اومده
اصلن عمو مگه ما جزو این مدرسه و کارکناش نیستیم . خود شما با این پیری و درد کمر هنوزم -
.تمام مدرسه رو تمیز می کنی . چرا به ما سهمیه ی کارمندا نمی دن . سهمیه ی کارگرا هم نداریم
ما چی ایم عمو ؟
یعقوب بدون این که جوابی بدهد ، سرش را انداخت پایین و زمزمه کرد : حیدر بابا ، مرداوغوللار
...دوغگینان ، نامردلرین بورونلارین اووگینان
مجبور بود برای پیدا کردن سفارش هایی که می دادند به این ساختمان بیاید . ساختمان قدیمی و
.سیاهی که دود ماشین های خیابان انقلاب به این رنگ تبدیل اش کرده بود
به دنبال مرد قوزی که صاحب مغازه ی اول این ساختمان بود راه افتاد . از راهروهای تنگ و
کثیف که به راهروهای دیگر منشعب می شد گذشتند و به راهروهایی که تنگ تر بود و بوی
.مستراح در تمام فضای آن پیچیده بود رسیدند
.مرد قوزی حرف نمی زد ، حتا برنمی گشت نگاه اش کند . فقط گفته بود : دنبالم بیا
درهای کوچکی که باز بودند و بوی نا از هزارتوی آن ها بیرون زده بود . حجره هایی که از کنار
.در و دور تا دور دیوارهایش کتاب های کهنه و رزد رنگ ، خیلی آشفته روی هم چیده شده بودند
میان این هجوم تک میزی یا بعضی ها فقط صندلیی که فروشنده اش پشت آن نشسته بود وجود
.داشت . در تمام حجره ها چراغ نفتی دود گرفته و کتری نیم سوز شده ای توی چشم می زد
به دلیل تاریکی و باریکی راهروها و خرابی سنگفرش مجبور شد ، پا سست کند . چند بار مرد
قوزی را گم کرد . اما هر بار بعد از چند دقیقه ای سردرگمی در تاریک روشن درهای باز حجره
.ها مرد قوزی پیدایش می شد و می گفت : بیا
راه برگشت از این راهروهای تودرتو را سریع تر از زمانی که آمده بود طی کرد . کتاب قطور و
کهنه ی سفارشی را زیر ژاکت اش گذاشت و بارها راهروها را اشتباه رفت و برگشت تا عاقبت به
راه پله ی اصلی رسید . ایستاد و نفس نفس زنان عرق سردی را که بر بناگوش اش نشسته بود
.پاک کرد . کتاب را از زیر لباس اش بیرون کشید و تند ورق زد . نام اش را دوباره خواند
درست بود ، همان که سفارش گرفته بود . با این که قیمت زیادی را برایش داده بود اما با یاد دسته
ی نشمرده ای که آقای اولابی کف دست اش می گذاشت نیروی تازه ه ای گرفت . کتاب را دوباره
.در زیر لباس اش گذاشت و با عجله پله ها را طی کرد
آقای اولابی که مشتری ثابت اش بود و عادت به خواندن مطالب عجیب و غریب داشت ، هر هفته
یک کتاب قدیمی و نایاب به او سفارش می داد و چون پول خوبی می داد او حاضر نبود به هیچ
قیمتی از دست اش بدهد ، به خاطر همین بود که مجبور می شد پا به هر جایی بگذارد تا کتابی را
.که خواسته بود برایش پیدا کند
.دو هفته گذشت و آقای اولابی برای گرفتن کتاب اش نیامد
از شدت نگرانی بس که به خیابان و آدم های رهگذر زل زده بود و از طرفی از وقت موعد هم
.یک هفته گذشته بود ، با این که از آقای اولابی کمی می ترسید، تصمیم گرفت به خانه ی او برود
.به خانه اش که رسید او را در اتاقکی در عقب خانه اش دید که مشغول کتاب خواندن است
.سلام کرد
!آقای اولابی از پشت عینک ذره بینی اش نگاه بی حالتی به او کرد و گفت : تویی
و بی اعتنا به کارش مشغول شد . بعد از یک ربع ساعت گفت : دنبالم بیا .
درون اتاقک پلکانی بود چوبی و کهنه که از آن پایین رفتند . آن قدر پایین رفتند که گمان می کرد
باید از سطح قنات های زیر زمینی هم گذشته باشند . در صورتی که آن ها فقط گرد یک قفسه ی
.بزرگ از اتاقک هایی که با کتاب انباشته شده بود می گشتند
.عاقبت آقای اولابی تصمیم گرفت به داخل قفسه پا بگذارد
نمی دانست چند بار دور این قفسه گشته اند . اما از شدت عصبانیت و تحقیری که شده بود می
.لرزید
داخل اتاقک هایی که مانند یک باضافه ی بزرگ درون هم جا داشتند ، شدند . دور تا دور کتاب
.بود . بدون دریچه یا پنجره ای . احساس خفگی می کرد و ترسی باستانی وجودش را پر کرده بود
آقای اولابی چند لحظه ای به سقف خیره شد و پرسید : کتابی را که خواسته بودم آوردی ؟
انگار تازه به یادش آمده باشد که برای چه به آن جا آمده است ، سریع و با صدایی خفه گفت : بله
.آوردم
آقای اولابی بدون این که نگاه از سقف بردارد ، دست راست اش را به روی سینه اش گذاشت و
آرام شروع به حرکت دادن دست اش کرد ، از بالا به پایین . به او نگاه نمی کرد . کلام اش در
هوا مخاطبی پیدا نمی کرد تا محکم بر او بنشیند . هدف و منظور او اگر چه غیر طبیعی به نظر
.می رسید اما با ورود این جوان شکلی مرئی یافته بود
او می خواست کتابی را به خواب ببیند که وجودش را به شکل کامل و به مقیاس طبیعی به واقعیت
.تحمیل کند ، و آن کتاب همان نامی را داشت که از جوان خواسته بود
این آرزو چنان فضای روح و مغزش را اشغال کرده بود که اگر کسی نام او را می پرسید ، بعد از
.مکثی طولانی جوابی نامفهوم و مختصردریافت می کرد
او در حالت گیجی هم هشیاری فوق العاده ای داشت . کتابی را که به خواب دیده بود ، توسط این
.جوان پیدا کرده بود و همین آن جوان را در نظرش منحصر به فرد جلوه می داد
گفت : روحی را می جویم که لیاقت سهیم شدن با من در دنیای خواب را داشته باشد و سکوت
.کرد
ترسی باستانی وجودش را لرزاند . خشم و نفرت از تحقیری که توسط این پیرمرد عجیب درون
.اش انباشته شده بود را فراموش کرد و فقط از بودن در آن جا وحشت کرد
!آقای اولایی به صندلی سنگی اشاره کرد : بنشین
هر از گاهی مریدانی یافته ام . کسانی که بی هیچ اندیشه ای عقاید مرا بی اراده و کورکورانه -
تایید می کردند . از همان برخورد اول متوجه می شدم که نه از هوش سرشاری برخودارند و نه
به دنبال کسب دانش من هستند . اما اجازه می دادم این ارتباط دوازده روز ادامه داشته باشد . آن
ها اگر چه استحقاق رسیدن به سطح افراد انسانی را نداشتند اما در هیات انسان به حیات خودشان
ادامه می دادند و چون موریانه ها به کولونی خود چسبیده بودند . افرادی که فقط چسبیده اند . به
جمع خودشان و به من ، به میز و جلسه و سخنرانی ، به ورق ها و به کتاب . هرگز آن ها را بدون
کتاب نخواهی دید . حتا هنگام توالت رفتن هم روزنامه و مجله و کتاب به همراه دارند، و بی خبر
.از نمایش اسفناکی که می دهند ، مانند تماشاگران سیرکی هستند که خودشان به راه انداخته اند
.شعبده بازان بی استعدادی روبه روی آینه
.سکوت کرد و رو به آینه ی قدیمی بزرگی ایستاد و دقیق به چهره اش نگاه کرد
به سمت گلدان های شوکران رفت و به فاصله ی ده سانتیمتری دست اش را بالای بوته ی آن ها
حرکت داد . انگشتان دست اش چون موج در هوا حرکت می کرد طوری که به نظر می رسید
.بوته های شوکران با حرکت موج وار دست اش به شکلی هماهنگ تکان می خورند
دست اش را مشت کرد و کنار بدن اش چسباند . حرکات اغراق شده اش جوان را وحشت زده کرد
. نمی دانست از ترس است یا استیصال که گریه ای بی امان سر داد و به زاری از پیرمرد
.خواست که دیگر برای خرید کتاب پیش او نیاید
،کتاب قطور را به روی میز گذاشت و همان طور که نگاه بی حالت پیرمرد دنبال اش می کرد
.دوان دوان از خانه خارج شد
.هوا ابری شده بود و روشنایی بیرنگ بعد از ظهر سوز سردی را بر صورت اش نشاند |