دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

بهاره خلیقی

بهاره خلیقی   
    
   
نوشته ای ننوشته   
                        			
امشب چيزی اورا بيدار کرد که نمی دانست چيست . همه چيز می توانست باشد . گرما٬ نور 
.ماسيده به شيشه٬ ديوارهای ساکت ٬ شايد هم تن خودش 
ضربان قلب اش مثل مواقعی که می دويد، تند و پر شتاب می زد . ترس عجيب و گنگی تمام 
وجودش را گرفته بود . بی طاقت شد ٬ بلند شد نشست . نفس نفس ميزد . می خواست گريه کند اما 
.زود منصرف شد .به تاريکی روبرو خيره شد 
قفسه ی کتاب ها مانند هيولايی سياه به ديوار تکيه داده بود و نگاه اش می کرد . گاهی نفس عميقی 
می کشيد و دوباره نگاه اش ميکرد . ميز کارش با ضبط صوتی که رويش بود پچ پچ می کرد و 
.ريز می خنديد 
.من روبرویش بودم٬ روی صندلی و آدامسی را که هفته ی پيش تعارفم کرده بود می جويدم 
سرش را ميان دستهایش گرفت . بلند شد از کنارم گذشت و چراغ را روشن کرد . چند بار از بالا 
تا پايين اتاق را رفت و برگشت . پنجره را باز کرد و بست . دلهره از درز کمد ،لای پرز فرش 
.راه اش را پيدا می کرد 
روی صندلی من نشست . بوی سيگار می داد . از روی ميز از ميان رديف قرصها يکی شايد هم 
،دوتا قرص برداشت و بطری آب روی ميز را سر کشيد . بعد از اينکه دوباره به بطری نگاه کرد 
رد رژم را روی لبه ی بطری ديد . صورتش را مچاله کرد و با ولع رد رژ را ليسيد بعد گريه 
.کرد،خيال بلند شدن نداشت . من به ناچار بلند شدم تا صورتش را بهتر ببينم . صورتش خيس بود 
بوسيدمش . نفهميد . به معده اش چنگ انداخت . مثل اينکه می خواست لباس بپوشد . بلند شد سمت 
لباس های بيرونش رفت ٬ با عجله می پوشيد .من کنار ميز ايستاده بودم و نوشته ی زير شيشه اش 
.را می خواندم .آدامس ام ديگر شيرين نبود 
با وسواس جيبهايش را کنترل کرد، دنبال چيزی می گشت . چرخيد طرف قفسه ی کتابها ٬ مثل 
اين که نبود . آمد طرف من، يک لحظه جا خوردم . دفترچه ی بيمه را از روی ميز پيدا کرد و با 
.احتياط گذاشت توی جيب اش 
دست اش را مرتب فرو می کرد لای موهایش . سعی می کردم آدامس ام را باد کنم . نمی شد، کم 
.بود . چراغ را خاموش کرد و در را بست 
 حتما توی راه پله هاست . پياده راه افتاد . دهانش خشک شده بود . دکترش گفته بود از عوارض 
.قرص هاست 
. پياده و تند می رفت . من گاهی نمی ديدم اش . گاهی با نور چراغ خيابان ها کور می شدم 
رفت طرف پارک . بوی علف تازه و خاک خيس خورده پيچيده بود . هيچ کس نبود خلوت و 
.ساکت . رفت نزديک حوض بزرگ نشست . داشت فکر می کرد ٬ شايد به چراغهای بيمارستان 
.کنارش روی نيمکت خيس نشسته بودم شلوارش خيس شده بود 
با خودش حرف می زد تکه تکه می گفت چيزی نمی شنيدم . آدامس ام تلخ شده بود . مزه ی خون 
.طعم شيرين اش را تغيير داده بود 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی