چیزی به اسم زندگی
.ظهر بود از سر و صدای جمعيت بيدار شدم . بوی عرق تنم و کثافت ٬ اتاق و پر کرده بود . احساس خفگی کردم
پريدم طرف پنجره . بازش کردم . گرمای تندی ريخت روی صورتم . چشمام بسته شد. سرم درد ميکرد . صدای
.ماشينا ٬ بوق زدناشون . صدای وانتی ٬ طالبی فروختنش . زر زر بچه ی زيور خانم . اخ و تف طبقه ی پايين
هميشه اين جور وقتها ياد حرف های مريم می افتم . طفلکی راست ميگفت ٬ اينجا نمی شه زندگی کرد . با همه ی
زجری که توی لحظه ها ش هست برام موسيقی دلنوازی بود که امنيت و زندگی را يادم می آورد . نمی تونست
بفهمه که من تو دل زندگی ام با همه ی کثافتش . خاکستر سيگار همه جا ريخته . .. رختخوابم را جمع کردم و چيدم
گوشه ی اتاق . مورچه ها روی يک خط صاف رفته بودند سراغ سفره . حتما چيزی نمانده.از توی راهرو بوی
ترياک می آمد . حال جمع کردن کاغذها را نداشتم . ای بابا بازم که ياد مريم افتادم . دمپای ام را پوشيدم و دوباره
پله ها را شمردم . ديگه عادت شده بود . اولا کنجکاوی بود . بعد تفنن . بعدش هم شد يک جور وقت کشی تا برسم
به آخرش يا اولش . خوب ٬ کنسرو بگيرم يا ساندويچ . دست کردم تو جيبم .هزارو پانصد تومن . دوتا تخم مرغ می
گيرم با يک نان تنوری . زير پله ی پايين صورتم را شستم و زدم بيرون . انواع و اقسام بوها ٬ چه لذتی . کی باور
می کنه با همشون حال ميکنم . قيافه اش هر بار برام جالب بود . مريم را ميگم ٬ هر بار ميگفتم بريم خونه انگا ر از
وسط ميدان اعدام رد می شد . چرا نمی تونست بفهمه زندگی لذتش به بودن همين چيز هاست |