دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی

بهاره خلیقی

بهاره خلیقی   
    
   
با باد می رقصید  
                        			
ساعت چهار و نيم بود . بوی شير داغ و چوبهای نم دار توی تمام کلبه پيچيده بود و خواب دم صبح را فراری می 
داد . پتوی پشمی را به سختی کنار زد و به تيرکهای سقف نگاه انداخت. به دايی ناصر گفته بود هر بار که بارون 
می باره می ترسم از لای چوبا بريزه پايين و دايی ناصر هر بار خنديده بود. نگاهی به اطراف کرد ٬ دايی بيرون 
بود . به بدنش کش و قوسی داد و بلند شد . ژاکت پشمی دست بافت مادر بزرگ را پوشيد تا به قول ننه بلقيس نچاد 
. پتو را مرتب کرد و روی تخت فنری پهن کرد . پنجره بخار گرفته بود و دانه های ريز باران نمای بيرون را تار 
کرده بود ٬ اما ميشد پالتوی قهوه ای و بلند دايی را تشخيص داد که تند تند تکان می خورد و چيزهايی را جا به جا 
می کند. چرخيد طرف بخاری و در قابلمه ی شير را برداشت ٬ نفس عميق . بوی غليظ شير محلی مستش کرد. از 
توی ساک برس را بيرون کشيد و جلوی آينه ی ميخ شده به يکی از تيرکها ايستاد ٬ آينه ی تاری بود و جيوه ی 
قسمتی از آن ريخته بود . موهای بلندش را برس کشيد ٬ مثل زمانی که مادر بود و بچگی . با ريسمان رنگی که 
دايی از سه شنبه بازار برايش خريده بود و می گفت صنايع دستی گرگانه بست. هميشه از خرت و پرت خريدنهای 
دايی خوشش می آمد . با سليقه بود. ليوانها را که برداشت در باز شد و دايی خيس و خندان آمد تو ٬ نه اينکه آدم 
خوش خنده ای باشد ٬ نه . وقتی با خودش بود يه جور غم غريبی تو صورتش می نشست که نمی شد فهميد از کجا 
است يا به چه چيزی فکر می کند . اما تا به صورت مهتاب نگاه می کرد لبخند عميقی ميزد و می گفت : اسم تورو 
.بايد می گذاشتند مه تا نه مهتاب ٬ گلکم ٬ خورشيد دايی 
چکمه های پلاستيکی را بيرون آورد و پالتوی نمناکش را روی اختراع چوبی خودش پهن کرد . مهتاب قابلمه شير 
را روی ميز گذاشت و لبخند زيبايی پهنای صورتش را پوشاند . دايی پيشانی مهتاب را بوسيد و گفت خدا 
بيامرزدش . مهتاب نگاهی به پنجره کرد و ليوان نيم خورده را روی ميز گذاشت. توی اين بارون چيکار می کردی 
٬ حسابی خيس شدی. دايی ناصر شال و کلاه را کناری گذاشت و دستی به موهاش کشيد و گفت : روی هيزوما رو 
می کشيدم . دايی بارون کی بند مياد . دايی ناصر به پشته ی صندلی تکيه داد و سيگاری روشن کرد .عزيز دايی 
بعيد می دونم امروز هوا صاف بشه . تا دم غروب ابريه . تازه امروز بايد يه کمی تنهايی بارون رو تماشا کنی . پل 
بالايی شکسته ٬ رودخونه سرريز کرده بايد برم کمکشون . مهتاب به قطره های شير روی لبه ی ليوان خيره شد و 
دايی با لبخند نگاهش می کرد . گفت خسته کننداس؟ مهتاب نوک بينی يخ کرده اش را مالوند و گفت نمی دونم ٬ 
تازه اومدم ٬ فرصت بده دايی.کلافه بود که نشد نقاشی بکند . کتابی بيرون آورد . چايی را دم کرد و پشت ميز 
نشست . چند ورق بيشتر نخوانده بود که ترس عجيبی تمام وجودش را گرفت . به اطراف نگاه کرد همه چيز عادی 
بود و بيرون بارانی . حس غريبی بی قرارش کرد بلند شد و رفت طرف پنجره ٬ درست ديده نمی شد . فکر کرد 
وهم برش داشته ٬ از تنهايی حتما . با خودش گفت کاش دايی راديو داشت . ياد تنقلات مادر بزرگ افتاد ٬ رفت سر 
ساکش و هر چيز خوردنی را که پيدا می کرد ريخت توی کاسه و گذاشت روی ميز . چند تا شعر رو بلند بلند 
خواند و بعد که تمرکز پيدا کرد نشست و چند بار کتاب را ورق زد و به خواندن ادامه داد
متوجه نشد باران چه موقع بند آمد . هوا ابری و مه گرفته بود مثل اينکه خيال صاف شدن نداشت . صدای چق چق 
چوبهايی که توی بخاری می سوخت نگاهش را به سمت آتش کشاند با خودش گفت چرا؟ چطوری تونسته از اون 
.همه آدم اون همه امکانات بکنه و بياد اينجا. ذهنش توی اون همه سکوتی که پر از شر شر باران بود جا مانده بود 
از غوغای پرندها که بعد از بند آمدن باران می خواندند ذوق زده شد . شوق بيرون زدن از آن اتاقک چوبی آنقدر 
زياد بود که از سرعت پوشيد ن بارانی و چکمه ها خنده اش گرفت . اواسط پاييز بود و درختان طوسی بلند مثل 
صف سربازان رديف به رديف ايستاده بودند . تا چشم کار می کرد درخت بود و درخت . طوسی و نقره ای و قهوه 
ای ٬ بدون برگ و بلند . تا به حال اين همه درختهای بلند و افراشته را يکجا کنار هم نديده بود. پرنده ها بر 
بلندترين شاخه ها می پريدند و می خواندند طوری که نمی شد واضح ديد که چه نوع پرنده ای است . از شاخه ها 
قطره های جا مانده بر صورتش می چکيد . شور عجيبی در فضا موج می زد . نه سبز بود و نه رنگی . اما 
يکپارچه کشش بود و جادوی طبيعت . با خودش گفت اگر شاعر بودم چه شعر ها که نمی گفتم . ميان تنه ی درختها 
قدم می زد و از اينکه دوربين عکاسی اش را جا گذاشته بود حسرت می خورد. توی اين همه زيبايی محو شده بود 
. گاه دستانش را دور کمر درختی حلقه می کرد و پوست نمناکش را با تمام وجود بو می کشيد . قارچهای سفيد و 
.رنگی پای هر درخت و سنگی بيرون زده بودند و مهتاب جيبهای بارانی اش را از اين همه رنگ پر می کرد 
خزه های رویيده بر شکستگی ها را لمس می کرد و به شبنم نشسته بر رويشان خيره ميش 
ناگهان ايستاد . حالت عجيبی را ميان آن همه لذت حس می کرد . ترس نبود . حس غريبی بود که درکش نمی کرد 
٬ به پشت سر نگاه کرد کلبه معلوم نبود . نمی دانست چند ساعت گذشته ٬ بايد بر می گشت . انگار فضا عوض شده 
باشد ديگر نمی توانست لذت ببرد. احساس بدی داشت . گيج شده بود . مسير را گم کرده بود و می خواست هر چه 
زودتر برگردد.سرمای زيادی در وجودش نشست . صدای پرنده ها دور و خاموش بود . سراسيمه و بدون مکث 
مسيری را انتخاب کرد و شروع کرد به دويدن . به نزديکی کلبه که رسيد دايی ناصر حصار دور پنجره را ميخ 
کوبی می کرد . از دويدن مهتاب ترسيد . چکش را زمين انداخت و به طرفش دويد . مهتاب بی رمق و يخ کرده 
.خود را در آغوش او رها کرد 
.شب شده بود . چراغ فتيله ای روشن بود . مهتاب کمی تب داشت . پشت ميز نشسته بودند و چای می خوردند 
قارچ ها در جيب بارانی پلاسيده بود . دايی سوپ کبک درست کرده بود . هر بار که نگاهش می کرد مهتاب لبخند 
کم رنگی می زد و دوباره به حلقه ی دستش دور ليوان چای خيره می شد . دايی ناصر از خاطرات زيبايی که 
داشت تعريف می کرد . مهتاب نمی شنيد. گفت دايی ديگه منو تنها نگذار. دايی ناصر بی اختيار مهتاب را بغل کرد 
و و موهای کمندش را بوسيد و به شوخی گفت دختر گنده ی ترسو. تا دير وقت از خاطرات دوران بچگی و 
.ترسيدن و ترسوندن ها تعريف کرد و خنديدند 
صبح شده بود .شيار نور آفتاب ٬ کف کلبه و ميز و بخاری را راه راه کرده بود. دايی ناصر صبحانه ی مفصلی 
چيده بود و بيرون صدای تق و تق چيزی می آمد . مهتاب خواب آلود و خسته پنجره را باز کرد . نسيم خنکی با 
گرمای آفتاب مخلوط شده بود . دايی در نور تند آفتاب شکل شبح نورانی با هاله ای از غبار شده بود. وسايل نقاشی 
.را برداشت و به سمت درختها حرکت کرد. نور آفتاب منظره ی زيبايی ساخته بود . آسمان صاف و بدون ابر 
مهتاب به سمت يکی از بلنديهای نزديک کلبه رفت. سه پايه تاشو و وسايل نقاشی را زمين گذاشت و خوب تماشا 
کرد. حضور ممتد اين همه درخت ستايش بر انگيز بود. رنگها را روی پالت می چيد و آواز قديمی را که دوست 
داشت زمزمه می کرد . بوم را روی سه پايه گذاشت و شروع کرد به نگاه کردن . و فکر کرد گاهی چقدر چشم 
برای ديدن کم دارد. و چه جوری نگاه در مقابل اين همه زيبايی ناتوان می شود. افق سفيد بود و درختان دور بنفش 
و طوسی. ميان ديدن و کشيدن بود که ديد بالای يکی از دختهای دور چيزی سياه تکان می خورد . مثل عقابی سياه 
که بر پهنه ی طوسی آسمان پرواز کند. نا خواسته جزو سايه ها وجودش را کشيده بود . نقطه ی سياهی بود بر 
دامنه ی طوسی تمرکزش را بهم می ريخت .مرتب سعی می کرد نديده بگيردش .نمی شد .مثل اينکه صدايش می کرد.قلمو را 
زمين گذاشت . چند بار دايی ناصر را صدا زد . نمی شنيد . رفت پايين ٬ با هم به طرف سياهی رفتند . از ميان 
درخت ها مسير را درست پيدا نمی کرد. خيلی گذشت تا از لا به لای درختها ديدند سياهی آويزانی در بالای يکی از 
.درخت ها است . به نزديکی دخت که رسيدند هوا ابری شده بود و گرفته . مهتاب جيغ می کشيد و گريه می کرد 
دايی ناصر خيره مانده بود . بر بلند ترين شاخه درخت زنی خود را حلق آويز کرده بود و با باد می رقصيد 

دیگران | شــعـر | داستان | ترجمه | مقاله | نقد ادبی